وقتی آفتاب کمی از شدت افتاد، از حسینیه بیرون زدم. گرما به صورتم کوبید. خیابان حالوهوای اربعین داشت.بچهها آفتابسوخته بودند.زیراندازها روی سنگهای داغ پهن شده بود. زنی زیر نقاشی فرشتهها خوابیده بود. کمی آنطرفتر، سایهی درختی پناه مردی شده بود. کودکی گریه میکرد و مادری از گرما و خستگی کلافه بود. ایستگاههای صلواتی شلوغ بودند و صفها طولانی.من برای عکاسی از مراسم تشییع رهبر شهید به مشهد آمده بودم. طبیعی بود که به دنبال قابهای بزرگ باشم؛ شکوه جمعیت، تابوت، اشک و وداع. اما همانجا مکث کردم.
«مردم»؛ واژهای که هیچوقت از زبان آقا نمیافتاد. این مردم چه کسانی بودند؟ آیا همهی آنها در تصویرهای عظیم و باشکوه تشییع دیده میشدند؟ آیا همه مثل من آمده بودند؛ با جای خواب، غذا، حمام، کولر و آسوده؟ آیا همه دستاندرکار بودند، کارت داشتند، دسترسی داشتند، جایی برای استراحت داشتند؟ یا همانهایی بودند که ساعتها راه رفته بودند، زیر آفتاب مانده بودند، کنار خیابان خوابیده بودند و با کمترین امکان، بیشترین سهم ارادت را آورده بودند؟
برای من، مسئله از همانجا تغییر کرد. موضوع عکسهایم مردمی شدند که در حاشیهی قابهای رسمی میماندند. مردمی که نه به نزدیکترین صفها میرسیدند، نه همیشه در جایگاههای اصلی دیده میشدند، نه همه جایی برای خواب داشتند و نه اطمینانی از غذای بعدی؛ اما آمده بودند. با بدنهای خسته، صورتهای آفتابسوخته، دستهای پر از بار، کودکان بیقرار. مردمی که دستشان به جایی بند نبود، اما دلشان بند بود و به عشق امامشان، خود را به این تشییع رساندند.
اینها مردماند؛ همانهایی که اگر دیده نشوند، معنای تشییع و عکسهای تشییع کامل نمیشود.